تبلیغات
درهم برهم! - انشا
تست

انشا

چهارشنبه 7 بهمن 1394 09:22 ب.ظ

äæíÓäÏå : مینا *
سلام بچه ها!
امروز یه انشا نوشتم گفتم حیفه برای شما نزارم!
اینم انشام .:
زنگ انشا بود.معلم موضوعی را به عنوان مشق انتخاب کرد.ان موضوع صدای نم نم باران بود.
ذهنم را مشغول کرد!اینقدر غرق فکر بودم که اصلا به درس توجه نمیکردم.وقت گذشت و زنگ اخر به صدا در امامد.از دوستانم خداحافظی کردم و به طرف خانه ام راه افتادم.در راه ابر های سیاه را در اسمان میدیدم و پیش خودم میگفتم حتما باران شدیدی در راه است.اما حسرت باریدن باران به دلم ماند.ابر ها بدون هیچ بارانی در اسمان بودند.غرق فکر بودم که به خانه رسیدم.نهار را خوردم و مشغول نوشتن انشایم شدم.به نام خدا را که نوشتم همه چی از ذهنم رفت.نمیدانستم از کجا شروع و از کجا تمام کنم .درس را کنار گذاشتم و به طرف مادرم رفتم و از خیال هایی که در راه خانه به ان فکر میکردم با او درمیان گذاشتم.مادرم بعد از کمی فکر گفت:همین حرف هایی را که به من زدی در دفترت بنویس .مطمئن باش انشایت یکی از بهترین ها خواهد بود.من هم بدون حرفی همین کار را کردم.روز بعد فرا رسید .معلم به من گفت بیا و انشایت را بخوان.من هم با دست های لرزان دفترم را از کیفم بیرون اوردم و پیش خودم گفتم حتما بعد از اتمام انشایم همه مرا مسخره میکنند. اما این طورنشد.....این داستان ادامه دارد....

خوشگل بود؟



ÏíϐÇååÇ : نظرات
ÂÎÑíäæíÑÇíÔ: چهارشنبه 7 بهمن 1394  09:35 ب.ظ